08/25/2026
در شامگاهی بهیادماندنی، آوای دف و شادی کوچههای خاکی آبادی را فراگرفته بود و خویشان برای تبریک به عروس و داماد گرد هم آمده بودند. مریم با روحی پاک و آرزوهایی سپید، با همراهی نگاههای اشکبار و پرعاطفه پدر و مادرش، گام به خانه بخت گذاشت. اما طارق، با وجود آنکه در میان تشویق مردان مقتدر ایستاده بود، در باطن اسیر کینهتوزیها و فتنهانگیزیهای کسانی شده بود که دلش را از سوءظن و بدگمانی نسبت به همسرش آکنده بودند.
با خاموش شدن هیاهوی عروسی و خروج مهمانان، خانه در سکوتی غریب فرو رفت. مریم در گوشه اتاق منتظر همسرش بود که طارق ناگهان با خشمی لجامگسیخته وارد شد و بدون هیچ کلامی از سر مهر، مریم را آماج تهمتهای ناروا و سنگین قرار داد. هرچقدر مریم با دلی پارهپاره به نام خدا و پاکی خویش سوگند یاد کرد، دیوارهای تعصب و خشم طارق مانع از رسیدن صدای حقیقت شد.
طارق این ظلم را به درون خانه محدود نکرد و با گشودن درهای عمارت، فریاد رسوایی در آبادی سر داد و بزرگان و اهالی را به حیاط کشاند تا شرافت دختر بیگناه را لگدمال کند. در میان بهت و ناله جانسوز والدین مریم، این نوعروس تنها و دلشکسته چادر به خود پیچید و با تکیه بر درگاه عدل الهی، طوفان قضاوتها را به جان خرید. در اوج فریادهای خشمگین طارق و همهمه بهتزده مردم، ناگهان سکوتی سنگین و پرمعنا بر جمع سایه افکند...
ادامه درکامنت