15/12/2015
حوالی این شلوغی ها ...
حوالی کودکان بازیگوش خفته در ذهن نا آرامم ...
گاهی ، کسی ، چیزی ، زمزمه ای می خواند ...
زمزمه ای آرام و آهنگین ...
گوش تمام زمین را پر می کند و دل آسمان را ابری ...
باران می بارد، گاهی که ،دلم در تپش چشمان تب دار درختان خودش را صدا می زند ...
آنگاه خش خش قلبم ، زیر پای عابران آفتاب به گوش می رسد ...
و باز من به دنیا خواهم آمد !!!