Mohammad Osman Parsa

Mohammad Osman Parsa Bostan Balkh Recreation and Sports Complex

Public sauna pool
Special sauna pool
Music Hall
Special rooms for snooker
Salon for different circles
Open space for leisure circles
Restaurant
Green space

فصل دومتصمیمی که سرنوشت مرا تغییر دادبرگه دوم: آخرین شبِ آرامبعضی شب‌ها، پایان یک زندگی‌اند و آغاز زندگی دیگر.آن شب، من ...
08/08/2026

فصل دوم
تصمیمی که سرنوشت مرا تغییر داد
برگه دوم: آخرین شبِ آرام
بعضی شب‌ها، پایان یک زندگی‌اند و آغاز زندگی دیگر.
آن شب، من هنوز نمی‌دانستم که فردا، آخرین روزی است که با آرامش بر بسترم می‌خوابم. نمی‌دانستم از فردا، جای تخت گرم را خاک سرد کوهستان خواهد گرفت؛ جای سقف خانه را آسمان بی‌انتها، و جای امنیت را راه‌هایی که هر پیچ آن می‌توانست پایان سفر باشد.
پس از آنکه با پرواز نظامی از مزارشریف به قندهار رسیدیم، بی‌درنگ راه نیمروز را در پیش گرفتیم. غروب همان روز، خسته اما امیدوار، به نیمروز رسیدیم.
در آنجا، یکی از دوستانمان که همراه خانواده‌اش زندگی می‌کرد، با رویی گشاده از ما استقبال کرد. خانه‌اش برای یک شب، پناهگاهی شد برای سه جوانی که هنوز نمی‌دانستند فردا چه سرنوشتی در انتظارشان است.
آن شب، فضای خانه آرام بود؛ اما در دل من، طوفانی برپا بود.
هرچند تلاش می‌کردم نگرانی‌ام را پنهان کنم، اما ذهنم آرام نمی‌گرفت. بارها از خود می‌پرسیدم: آیا این تصمیم درست است؟ آیا دوباره خانواده‌ام را خواهم دید؟ آیا اصلاً به مقصد خواهم رسید؟
آن شب، شاید آخرین شبی بود که غذای خانگی خوردم؛ آخرین شبی که بی‌هیچ هراسی سر بر بالش گذاشتم.
صبح روز بعد، همه‌چیز تغییر کرد.
دوستمان ما را با مردی آشنا کرد که قرار بود نخستین بخش از سفرمان را به او بسپاریم؛ مردی که شغلش عبور دادن انسان‌ها از مرز بود.
برای نخستین بار، واژه‌ای که تا آن روز فقط شنیده بودم، وارد زندگی‌ام شد:
قاچاقبر.
دست دادیم، چند جمله کوتاه ردوبدل شد و قرار حرکت مشخص گردید.
در ظاهر، همه‌چیز عادی به نظر می‌رسید؛ اما من نمی‌دانستم که با همان دست دادن، وارد دنیایی می‌شوم که قانونش با دنیای ما فرق داشت؛ دنیایی که در آن، اعتماد کالایی کمیاب بود، جان انسان ارزان می‌شد و هر قدم، می‌توانست آخرین قدم باشد.
آن روز، هنوز امید بر ترس غلبه داشت.
هنوز باور داشتم که چند هفته بعد، به مقصد خواهم رسید و همه سختی‌ها به خاطره‌ای دور تبدیل خواهند شد.
اما زندگی، برنامه دیگری برای من نوشته بود...
و من، بی‌آنکه بدانم، در آستانه ورود به نخستین آزمون بزرگ زندگی‌ام ایستاده بودم.
ادامه دارد...
✍️ محمد عثمان پارسا
از کتاب «پیش از آنکه چمدان ببندی»

📖 فصل دومتصمیمی که سرنوشت مرا تغییر دادهیچ انسانی، سرزمینش را بی‌دلیل ترک نمی‌کند.پشت هر مهاجرت، داستانی نهفته است؛ داست...
05/08/2026

📖 فصل دوم
تصمیمی که سرنوشت مرا تغییر داد
هیچ انسانی، سرزمینش را بی‌دلیل ترک نمی‌کند.
پشت هر مهاجرت، داستانی نهفته است؛ داستانی از امید، ترس، اجبار و آرزو. هیچ‌کس یک‌شبه تصمیم نمی‌گیرد از خانه، خانواده، خاطرات و سرزمینی که در آن ریشه دارد دل بکند. پیش از هر سفر، نبردی خاموش در درون انسان جریان دارد؛ نبردی میان ماندن و رفتن.
روزی که تصمیم گرفتم افغانستان را ترک کنم، نمی‌دانستم این تصمیم، مسیر تمام زندگی‌ام را تغییر خواهد داد. هرگز تصور نمی‌کردم سال‌ها بعد، در سرزمینی دیگر بنشینم و خاطرات آن روزها را بنویسم؛ خاطراتی که هر سطر آن، بهایی سنگین داشته است.
ترک وطن، فقط خداحافظی با یک خانه نیست؛ خداحافظی با کوچه‌هایی است که در آن بزرگ شده‌ای، با دوستانی که سال‌ها در کنارت بوده‌اند، با خاطراتی که در هر گوشه شهر جا مانده‌اند و با عزیزانی که نمی‌دانی دوباره چه زمانی آنان را خواهی دید.
وقتی از مزارشریف حرکت کردم، قلبم میان امید و نگرانی سرگردان بود. امید داشتم که شاید آینده‌ای بهتر در انتظارم باشد، اما نمی‌دانستم در مسیر پیش رو، چه خطرها، چه سختی‌ها و چه شب‌های تلخی در کمین است.
آن روز، نخستین قدم را در راهی گذاشتم که دیگر بازگشتی به گذشته نداشت؛ راهی که مرا از وطن دور کرد، اما تجربه‌هایی به من آموخت که هیچ کتابی توان آموزش آن‌ها را ندارد.
و اکنون، داستان آن سفر را از همان روز نخست، همان‌گونه که بر من گذشت، برای شما روایت می‌کنم...
برگه اول: روزی که از مزارشریف دل کندم
بعضی روزها، تاریخ زندگی یک انسان را تغییر می‌دهند.
نه به خاطر آنچه در آن روز اتفاق می‌افتد، بلکه به خاطر تصمیمی که در همان روز گرفته می‌شود؛ تصمیمی که مسیر سال‌های بعد را می‌سازد.
برای من، یکی از همان روزها، آغاز تابستان سال ۱۳۷۸ بود.
آن روز، از مزارشریف راه افتادم؛ شهری که در آن چشم به دنیا گشوده بودم، در کوچه‌هایش بزرگ شده بودم، دوستانم را شناخته بودم و خاطرات کودکی و نوجوانی‌ام را در آن جا گذاشته بودم.
نمی‌دانستم این خداحافظی، چند روز طول خواهد کشید.
نمی‌دانستم سال‌ها بعد، وقتی به گذشته نگاه کنم، همان لحظه را آغاز طولانی‌ترین سفر زندگی‌ام خواهم دانست.
در آن روزها، افغانستان روزهای آرامی را سپری نمی‌کرد. جنگ، ناامنی، بی‌ثباتی و آینده‌ای مبهم، زندگی هزاران خانواده را زیر سایه خود برده بود. بسیاری از جوانان، هر روز از خود می‌پرسیدند: «بمانیم یا برویم؟»
من نیز یکی از همان جوانان بودم.
نه برای تفریح سفر می‌کردم و نه برای دیدن جهان.
آرزوی من، تنها یافتن فرصتی برای ساختن آینده‌ای بود که احساس می‌کردم در سرزمین خودم هر روز دورتر می‌شود.
همراه من، پسر کاکایم اسماعیل و دوستم همایون بودند.
سه جوان...
سه کوله‌بار کوچک...
و هزاران امید که در دل داشتیم.
آن روز، هیچ‌کدام از ما نمی‌دانستیم که در هفته‌های آینده، گرسنگی را تجربه خواهیم کرد، شب‌ها را در دل کوه خواهیم گذراند، تحقیر خواهیم شد، خواهیم ترسید، خواهیم دوید، خواهیم گریست و بارها مرگ را از فاصله‌ای بسیار نزدیک خواهیم دید.
ما فقط یک چیز را می‌دانستیم:
باید برویم.
از مزارشریف، با یکی از پروازهای نظامی، خود را به قندهار رساندیم.
فرودگاه، پر از رفت‌وآمد نظامیان، صدای هواپیماها و چهره‌هایی بود که هر کدام داستانی در دل داشتند. من اما، بیش از هر چیز، به آینده‌ای فکر می‌کردم که هنوز هیچ تصویری از آن در ذهنم نداشتم.
از قندهار، بدون آنکه فرصت درنگ داشته باشیم، راه نیمروز را در پیش گرفتیم.
غروب همان روز به نیمروز رسیدیم.
در آنجا، یکی از دوستانمان که همراه خانواده‌اش زندگی می‌کرد، با روی باز از ما پذیرایی کرد. آن شب، سقفی بالای سر داشتیم، غذای گرمی خوردیم و برای ساعاتی، خستگی راه را فراموش کردیم.
اما در دل همه ما، سکوتی سنگین جریان داشت.
هر سه می‌دانستیم که فردا، دیگر مهمان یک خانه نخواهیم بود؛ مهمان جاده خواهیم شد.
فردای آن روز، به کمک همان دوست، با مردی آشنا شدیم که قرار بود نخستین بخش از سفرمان را به او بسپاریم؛ قاچاقبر.
آن روز، برای نخستین بار، با کسی دست دادم که قرار بود سرنوشت ما را به مرز گره بزند.
نمی‌دانستم این دست دادن، آغاز عبور از جاده‌هایی است که هیچ شباهتی به رؤیاهای جوانی‌ام نداشت.
ما تنها به مقصد فکر می‌کردیم.
از مسیر، از خطرها، از تحقیرها، از زندان، از قاچاقچیان انسان، از سرمای کوهستان، از بی‌خوابی و از اشک‌هایی که در انتظارمان بود، هیچ تصوری نداشتیم.
گاهی انسان، وقتی قدم اول را برمی‌دارد، گمان می‌کند مقصد را انتخاب کرده است؛ اما بعدها می‌فهمد که این مسیر است که او را تغییر داده است.
آن روز، ما فقط از مزارشریف خارج نشدیم...
ما از زندگی‌ای خارج شدیم که دیگر هرگز به همان شکل گذشته بازنگشت.
ادامه دارد...
✍️ محمد عثمان پارسا
از کتاب «پیش از آنکه چمدان ببندی»

📖 کتاب: پیش از آنکه چمدان ببندیفصل اولجمع‌بندی و پایان فصل«هر تصمیم بزرگ، پیش از آنکه در جاده آغاز شود، در ذهن انسان شکل...
31/07/2026

📖 کتاب: پیش از آنکه چمدان ببندی
فصل اول
جمع‌بندی و پایان فصل
«هر تصمیم بزرگ، پیش از آنکه در جاده آغاز شود، در ذهن انسان شکل می‌گیرد.»
اگر تا اینجا همراه من بوده‌اید، شاید اکنون با من هم‌نظر باشید که مهاجرت، نه یک رؤیای مطلق است و نه یک فاجعه همیشگی.
مهاجرت، تصمیمی است که می‌تواند آینده یک انسان را بسازد یا مسیر زندگی او را برای همیشه تغییر دهد.
در فصل نخست، تلاش کردم بدون تعصب، از هر دو روی این سکه سخن بگویم؛ از امیدها و فرصت‌ها، از بیم‌ها و دشواری‌ها، از موفقیت‌ها و شکست‌ها.
گفتم که مهاجرت می‌تواند برای برخی، آغاز فصلی تازه از زندگی باشد؛ فرصتی برای امنیت، آموزش، کار و ساختن آینده‌ای بهتر.
اما در کنار آن، یادآور شدم که هیچ کشوری بهشت نیست و هیچ جامعه‌ای بدون چالش نیست. هر سرزمین، فرهنگ، قانون، ارزش‌ها و شیوه زندگی خود را دارد و کسی که قدم در راه مهاجرت می‌گذارد، باید پیش از بستن چمدان، خود را برای این تفاوت‌ها آماده کند.
تأکید کردم که مهاجرت، تنها جابه‌جایی از یک سرزمین به سرزمین دیگر نیست؛ گاهی جابه‌جایی از یک فرهنگ به فرهنگی دیگر، از یک سبک زندگی به سبکی دیگر، و از دنیایی آشنا به دنیایی ناشناخته است.
همچنین نوشتم که برای خانواده‌ها، به‌ویژه خانواده‌هایی که فرزندان خردسال یا نوجوان دارند، این تصمیم حساس‌تر و سنگین‌تر است؛ زیرا مهاجرت تنها زندگی پدر و مادر را تغییر نمی‌دهد، بلکه آینده نسل بعد را نیز شکل می‌دهد.
من هرگز نخواسته‌ام کسی را به مهاجرت تشویق کنم یا از آن بازدارم.
هدف من تنها یک چیز بوده است:
اینکه هیچ‌کس، مهم‌ترین تصمیم زندگی خود را بدون آگاهی نگیرد.
اگر این فصل توانسته باشد حتی یک نفر را وادار کند پیش از تصمیم‌گیری بیشتر بیندیشد، احساس می‌کنم قلمم بیهوده بر کاغذ ننشسته است.
اما از اینجا به بعد...
دیگر از نظریه‌ها سخن نخواهم گفت.
از صفحه بعد، دست شما را می‌گیرم و به بیش از بیست‌وپنج سال پیش بازمی‌گردانم؛ به روزی که برای نخستین بار از مزارشریف عزم سفر کردم.
از آن لحظه، دیگر با تحلیل و دیدگاه روبه‌رو نخواهید بود.
بلکه با جاده‌هایی روبه‌رو خواهید شد که خودم پیموده‌ام؛ با مرزهایی که از آنها گذشته‌ام، با ترس‌هایی که تجربه کرده‌ام، با انسان‌هایی که دیده‌ام، و با خاطراتی که هنوز پس از گذشت سال‌ها، از ذهنم پاک نشده‌اند.
آنچه در فصل دوم خواهید خواند، تنها روایت یک سفر نیست؛ روایت بخشی از زندگی من و آینه‌ای از سرگذشت هزاران مهاجری است که در این راه، رنج کشیده‌اند، امید بسته‌اند، زمین خورده‌اند و دوباره برخاسته‌اند.
اگر تصمیم دارید تا پایان این مسیر همراه من باشید، از همین اکنون یک خواهش از شما دارم:
این کتاب را نه با شتاب، بلکه با تأمل بخوانید.
زیرا هر صفحه آن، بهایی داشته است؛ بهایی که گاهی با اشک، گاهی با رنج، و گاهی با سال‌ها دوری از وطن پرداخته شده است.
با سپاس از همراهی شما در پایان فصل نخست.
اکنون...
بیایید با هم، به نخستین روز سفر بازگردیم...
✍️ محمد عثمان پارسا
نویسنده کتاب «پیش از آنکه چمدان ببندی»
«پایان این فصل؛ آغاز راهی که هنوز ادامه دارد...»

📖 کتاب: پیش از آنکه چمدان ببندیفصل اول: چرا این کتاب را نوشتم؟برگه پنجم: سخنی با خوانندهدوست عزیز!اگر این سطرها را می‌خو...
30/07/2026

📖 کتاب: پیش از آنکه چمدان ببندی
فصل اول: چرا این کتاب را نوشتم؟
برگه پنجم: سخنی با خواننده
دوست عزیز!
اگر این سطرها را می‌خوانی، از تو سپاسگزارم که بخشی از وقت ارزشمندت را به این کتاب اختصاص داده‌ای.
پیش از آنکه وارد فصل‌های اصلی شوی، می‌خواهم خواهشی از تو داشته باشم.
این کتاب را با ذهنی آرام و به دور از پیش‌داوری بخوان.
ممکن است در برخی صفحات با من هم‌نظر باشی و در برخی دیگر دیدگاهی متفاوت داشته باشی؛ این حق طبیعی توست. هدف من این نیست که عقیده‌ای را بر تو تحمیل کنم یا تصمیمی را به جای تو بگیرم.
من تنها راوی بخشی از زندگی خود و بازگوکننده تجربه‌هایی هستم که در طول سال‌های مهاجرت، با چشم خود دیده‌ام، با جان خود لمس کرده‌ام و از زبان صدها مهاجر دیگر شنیده‌ام.
در این کتاب، نه همه‌چیز سیاه است و نه همه‌چیز سفید.
از مهربانی انسان‌هایی خواهم گفت که در سخت‌ترین روزهای زندگی، دست یاری به سویم دراز کردند.
از تلخی‌هایی نیز خواهم نوشت که هنوز پس از گذشت سال‌ها، یادآوری آنها آسان نیست.
شاید گاهی با خواندن این صفحات لبخند بزنی، گاهی اندوهگین شوی و گاهی در سکوت فرو بروی؛ اما اگر پس از بستن این کتاب، مهاجرت را آگاهانه‌تر ببینی و پیش از هر تصمیمی بیشتر بیندیشی، احساس می‌کنم رسالت این قلم به ثمر نشسته است.
اگر خود مهاجر هستی، شاید بخشی از خاطراتت را در این صفحات پیدا کنی.
و اگر هنوز تصمیم به مهاجرت نگرفته‌ای، امیدوارم این کتاب برایت چراغی باشد؛ نه برای انتخاب به جای تو، بلکه برای روشن‌تر دیدن راهی که پیش رو داری.
از تو می‌خواهم این کتاب را تنها نخوانی؛ درباره آن فکر کنی، گفت‌وگو کنی و اگر آن را سودمند یافتی، با دیگران نیز شریک سازی. شاید تجربه‌ای که امروز می‌خوانی، فردا مسیر زندگی انسانی دیگر را تغییر دهد.
از همراهی تو سپاسگزارم.
اکنون...
بیایید با هم، نخستین گام این سفر را برداریم.
با احترام و آرزوی بهترین‌ها
✍️ محمد عثمان پارسا
نویسنده کتاب «پیش از آنکه چمدان ببندی»

📖 کتاب: پیش از آنکه چمدان ببندیفصل اول: چرا این کتاب را نوشتم؟برگه چهارم: چرا حقیقت را باید گفت؟گاهی حقیقت تلخ است؛ اما ...
29/07/2026

📖 کتاب: پیش از آنکه چمدان ببندی
فصل اول: چرا این کتاب را نوشتم؟
برگه چهارم: چرا حقیقت را باید گفت؟
گاهی حقیقت تلخ است؛ اما تلخی حقیقت، بسیار کم‌هزینه‌تر از شیرینی یک فریب است.
سال‌ها در مسیر مهاجرت زندگی کرده‌ام؛ با هزاران مهاجر هم‌صحبت شده‌ام، داستان‌های بی‌شماری شنیده‌ام و خود نیز بخشی از همان مسیر دشوار بوده‌ام. در این سال‌ها بارها از من پرسیده‌اند:
«آیا مهاجرت ارزشش را دارد؟»
اما هیچ‌گاه نتوانستم با یک «بله» یا یک «نه» به این پرسش پاسخ بدهم؛ زیرا مهاجرت برای هر انسان، داستانی متفاوت است.
عده‌ای به آرامش رسیدند، عده‌ای به موفقیت دست یافتند، و عده‌ای نیز سال‌ها با حسرت، تنهایی، دوری از خانواده و از دست دادن بخشی از هویت خود زندگی کردند.
اگر تنها از موفقیت‌ها سخن بگویم، به خواننده انصاف نکرده‌ام؛ و اگر فقط از رنج‌ها بنویسم، باز هم حقیقت را ناقص روایت کرده‌ام.
به همین دلیل تصمیم گرفتم هر آنچه دیده‌ام، شنیده‌ام و تجربه کرده‌ام، همان‌گونه که بوده است، روایت کنم؛ نه برای ترساندن کسی، نه برای تشویق کسی، بلکه برای آنکه هر انسان، پیش از آنکه چمدانش را ببندد، با چشمانی باز تصمیم بگیرد.
این کتاب علیه هیچ ملت، هیچ کشور و هیچ انسانی نوشته نشده است. در میان تمام ملت‌هایی که در مسیر مهاجرت با آنان روبه‌رو شدم، هم انسان‌های بزرگ و مهربان دیده‌ام و هم رفتارهای تلخ و فراموش‌نشدنی. وظیفه من قضاوت نیست؛ وظیفه من روایت صادقانه تجربه‌هایی است که بخشی از زندگی‌ام را ساخته‌اند.
من باور دارم که آگاهی، بزرگ‌ترین سرمایه یک مهاجر است و حقیقت، هرچند گاهی سنگین و تلخ باشد، می‌تواند از بسیاری از تصمیم‌های نادرست، حسرت‌ها و رنج‌های آینده جلوگیری کند.
اگر این نوشته بتواند حتی یک نفر را وادار کند که پیش از تصمیم‌گیری، بیشتر بیندیشد، تحقیق کند و آگاهانه انتخاب کند، احساس خواهم کرد که نوشتن این کتاب بیهوده نبوده است.
ادامه دارد...
محمد عثمان پارسا
نویسنده کتاب «پیش از آنکه چمدان ببندی»

📖 کتاب: پیش از آنکه چمدان ببندیآنچه هر افغان باید پیش از مهاجرت بداندفصل اول | برگه سومبزرگ‌ترین اشتباه، تصمیم گرفتن بدو...
28/07/2026

📖 کتاب: پیش از آنکه چمدان ببندی
آنچه هر افغان باید پیش از مهاجرت بداند
فصل اول | برگه سوم
بزرگ‌ترین اشتباه، تصمیم گرفتن بدون شناخت است
«گاهی انسان برای فرار از یک مشکل، راهی را انتخاب می‌کند که مشکلات بزرگ‌تری در انتظار اوست؛ نه به این دلیل که مقصد بد است، بلکه چون بدون شناخت راه را برگزیده است.»
هر سال، هزاران افغان تصمیم به مهاجرت می‌گیرند. برخی از روی ناچاری، برخی به امید آینده‌ای بهتر و برخی تحت تأثیر روایت‌هایی که از زندگی در کشورهای دیگر شنیده‌اند.
اما یک پرسش اساسی وجود دارد:
چند نفر پیش از حرکت، واقعاً کشور مقصد را می‌شناسند؟
آیا از قوانین آن کشور آگاهی دارند؟
آیا زبان آن را می‌دانند؟
آیا می‌دانند یافتن کار، یادگیری زبان، سازگاری با فرهنگ جدید و ساختن یک زندگی تازه، به صبر، تلاش و سال‌ها استقامت نیاز دارد؟
گاهی ما تنها موفقیت‌های دیگران را می‌بینیم، اما سال‌های سختی، تنهایی، دلتنگی و رنجی را که برای رسیدن به آن موفقیت تحمل کرده‌اند، نمی‌بینیم.
تصمیمی که بر پایه شنیده‌ها، احساسات یا تبلیغات گرفته شود، ممکن است انسان را با واقعیتی روبه‌رو کند که هرگز انتظارش را نداشته است.
از همین رو، نخستین گام یک مهاجرت موفق، نه بستن چمدان، بلکه شناخت است.
هرچه شناخت بیشتر باشد، تصمیم پخته‌تر خواهد بود و هرچه آگاهی کمتر باشد، احتمال پشیمانی بیشتر می‌شود.
این کتاب، دعوتی است به اندیشیدن؛ پیش از آنکه دیر شود.
درنگ...
پیش از آنکه تصمیم بگیرم، از خودم بپرسم:
آیا مقصد را می‌شناسم یا فقط آرزوی رسیدن به آن را دارم؟
آیا برای یادگیری زبان، قوانین و فرهنگ جامعه جدید آماده‌ام؟
آیا برنامه‌ای برای سال‌های نخست زندگی در کشور مقصد دارم؟
اگر همه چیز مطابق انتظارم پیش نرفت، چه خواهم کرد؟
امضای کتاب
«من نه قاضی مهاجرت هستم و نه مبلغ آن؛ تنها رهگذری هستم که بخشی از این راه را پیموده‌ام و آنچه را دیده، آموخته و تجربه کرده‌ام، صادقانه با هم‌وطنانم در میان می‌گذارم؛ شاید چراغی باشد برای آنان که هنوز در آغاز راه ایستاده‌اند.»
✍️ محمد عثمان پارسا
📖 برگرفته از کتاب «پیش از آنکه چمدان ببندی»
ادامه دارد...

📘 کتاب: پیش از آنکه چمدان ببندیآنچه هر افغان باید پیش از مهاجرت بداندفصل اول | برگه دوممهاجرت؛ تصمیمی که می‌تواند یک نسل...
27/07/2026

📘 کتاب: پیش از آنکه چمدان ببندی
آنچه هر افغان باید پیش از مهاجرت بداند
فصل اول | برگه دوم
مهاجرت؛ تصمیمی که می‌تواند یک نسل را دگرگون کند
«هیچ‌کس یک‌شبه مهاجر نمی‌شود؛ مهاجرت، نخست در ذهن آغاز می‌شود، سپس در دل و در نهایت در مسیر زندگی.»
کمتر تصمیمی در زندگی وجود دارد که به اندازه مهاجرت، آینده یک انسان را دگرگون کند.
خانه را می‌توان دوباره ساخت، دارایی را می‌توان دوباره به دست آورد؛ اما سال‌هایی که در مسیر یک تصمیم سپری می‌شوند، هرگز بازنمی‌گردند.
بسیاری از انسان‌ها، هنگام تصمیم به مهاجرت، تنها به آنچه پیش رو دارند می‌اندیشند؛ اما کمتر از خود می‌پرسند که چه چیزهایی را پشت سر خواهند گذاشت.
مهاجرت تنها جابه‌جایی از یک کشور به کشور دیگر نیست؛ گاهی فاصله گرفتن از پدر و مادر، خویشاوندان، دوستان، زبان، فرهنگ، خاطرات و حتی بخشی از هویت انسان است.
از همین رو، مهاجرت نباید تصمیمی باشد که در یک شب، با احساسات، تبلیغات یا شنیدن چند داستان موفق گرفته شود.
هر تصمیم بزرگ، به شناخت، تحقیق، آمادگی و مسئولیت نیاز دارد.
این کتاب تلاش خواهد کرد تا پیش از آنکه خواننده چمدانش را ببندد، او را با پرسش‌هایی روبه‌رو کند که شاید پاسخ آنها، مسیر زندگی‌اش را تغییر دهد.
زیرا گاهی یک پرسش درست، از صدها پاسخ ارزشمندتر است.
امضای کتاب
«من نه قاضی مهاجرت هستم و نه مبلغ آن؛ تنها رهگذری هستم که بخشی از این راه را پیموده‌ام و آنچه را دیده، آموخته و تجربه کرده‌ام، صادقانه با هم‌وطنانم در میان می‌گذارم؛ شاید چراغی باشد برای آنان که هنوز در آغاز راه ایستاده‌اند.»
✍️ محمد عثمان پارسا
📖 برگرفته از کتاب «پیش از آنکه چمدان ببندی»
ادامه دارد...

📖 کتاب: پیش از آنکه چمدان ببندیفصل اولچرا این کتاب را نوشتم؟ | برگه اول«هر کتابی از یک سؤال آغاز می‌شود؛ این کتاب از هزا...
26/07/2026

📖 کتاب: پیش از آنکه چمدان ببندی
فصل اول
چرا این کتاب را نوشتم؟ | برگه اول
«هر کتابی از یک سؤال آغاز می‌شود؛ این کتاب از هزاران سؤال.»
سال‌ها بود که هر جا می‌رفتم، یک پرسش تکرار می‌شد.
جوانی که در آستانه مهاجرت بود، می‌پرسید: «اگر جای من بودی، می‌رفتی یا می‌ماندی؟»
پدری که نگران آینده فرزندانش بود، می‌گفت: «آیا مهاجرت واقعاً آینده بهتری برای خانواده‌ام می‌سازد؟»
مادری با چشمانی پر از نگرانی می‌پرسید: «اگر فرزندانم در سرزمین دیگری بزرگ شوند، آیا هویت، زبان، فرهنگ و باورهای خود را حفظ خواهند کرد؟»
و جوانی که سال‌ها در غربت زندگی کرده بود، آهسته می‌گفت: «کاش پیش از آمدن، کسی واقعیت‌های مهاجرت را همان‌گونه که بود، برایم بازگو می‌کرد.»
این پرسش‌ها، سال‌ها در ذهنم باقی ماند.
پاسخ هیچ‌یک را نمی‌توان در یک جمله یا یک توصیه خلاصه کرد؛ زیرا مهاجرت، تنها تغییر یک آدرس نیست، بلکه تصمیمی است که می‌تواند مسیر زندگی یک انسان، یک خانواده و حتی نسل‌های بعد را دگرگون کند.
به همین دلیل تصمیم گرفتم این کتاب را بنویسم؛ نه از جایگاه کسی که می‌خواهد نسخه‌ای برای دیگران بپیچد، بلکه از جایگاه انسانی که سال‌ها تجربه‌ها، روایت‌ها و واقعیت‌های مهاجرت را دیده، شنیده و درباره آنها اندیشیده است.
اگر این کتاب بتواند حتی یک نفر را پیش از برداشتن این گام بزرگ، به تأمل بیشتر و تصمیمی آگاهانه‌تر برساند، احساس خواهم کرد که نوشتن آن بیهوده نبوده است.
امضای کتاب
«من نه قاضی مهاجرت هستم و نه مبلغ آن؛ تنها رهگذری هستم که بخشی از این راه را پیموده‌ام و آنچه را دیده، آموخته و تجربه کرده‌ام، صادقانه با هم‌وطنانم در میان می‌گذارم؛ شاید چراغی باشد برای آنان که هنوز در آغاز راه ایستاده‌اند.»
✍️ محمد عثمان پارسا
📖 برگرفته از کتاب «پیش از آنکه چمدان ببندی»
ادامه دارد...

📖 کتاب: پیش از آنکه چمدان ببندیمقدمه | بخش دوم«گاهی انسان، سال‌ها برای رسیدن به سرزمینی تلاش می‌کند؛ اما پس از رسیدن، تا...
25/07/2026

📖 کتاب: پیش از آنکه چمدان ببندی
مقدمه | بخش دوم
«گاهی انسان، سال‌ها برای رسیدن به سرزمینی تلاش می‌کند؛ اما پس از رسیدن، تازه درمی‌یابد که دشوارترین بخش سفر، زندگی کردن در مقصد است.»
بسیاری از ما، هنگامی که به مهاجرت می‌اندیشیم، بیشتر به آنچه قرار است به دست آوریم فکر می‌کنیم؛ امنیت، کار، درآمد، آینده بهتر یا آرامشی که سال‌ها در جست‌وجوی آن بوده‌ایم.
اما کمتر از خود می‌پرسیم:
برای رسیدن به این آرزوها، چه چیزهایی را باید از دست بدهیم؟
مهاجرت، تنها عبور از یک مرز جغرافیایی نیست؛ گاهی عبور از بخشی از گذشته، عادت‌ها، روابط، فرهنگ و حتی بخشی از هویت انسان است.
برخی مهاجران، در سرزمین جدید فرصت‌هایی می‌یابند که هرگز در وطن در اختیارشان نبود. برخی دیگر، سال‌ها با غربت، تنهایی، دلتنگی و دشواری‌های سازگار شدن با جامعه‌ای متفاوت دست‌وپنجه نرم می‌کنند.
واقعیت این است که مهاجرت، نه برای همه یکسان است و نه نتیجه آن برای همه مشابه.
شرایط هر انسان، توانایی‌های او، هدفش از مهاجرت، میزان آمادگی، قوانین کشور مقصد و حتی نوع نگاه او به زندگی، می‌تواند سرنوشت این مسیر را تغییر دهد.
به همین دلیل، این کتاب تلاش نمی‌کند یک نسخه واحد برای همه ارائه دهد؛ بلکه می‌خواهد خواننده را به اندیشیدن دعوت کند.
زیرا تصمیمی که با شناخت، آمادگی و آگاهی گرفته شود، ارزشمندتر از تصمیمی است که تنها بر پایه احساسات یا شنیده‌های دیگران باشد.
در صفحات آینده، تلاش خواهیم کرد از مهاجرت، نه با اغراق و نه با سیاه‌نمایی، بلکه با نگاهی متعادل، صادقانه و واقع‌بینانه سخن بگوییم.
امضای کتاب
«من نه قاضی مهاجرت هستم و نه مبلغ آن؛ تنها رهگذری هستم که بخشی از این راه را پیموده‌ام و آنچه را دیده، آموخته و تجربه کرده‌ام، صادقانه با هم‌وطنانم در میان می‌گذارم؛ شاید چراغی باشد برای آنان که هنوز در آغاز راه ایستاده‌اند.»
✍️ محمد عثمان پارسا
📖 برگرفته از کتاب در حال نگارش «پیش از آنکه چمدان ببندی»
ادامه دارد...

📖 کتاب: پیش از آنکه چمدان ببندیآنچه هر افغان باید پیش از مهاجرت بداندمقدمه | بخش اول«گاهی یک تصمیم، تنها سرنوشت یک انسان...
25/07/2026

📖 کتاب: پیش از آنکه چمدان ببندی
آنچه هر افغان باید پیش از مهاجرت بداند
مقدمه | بخش اول
«گاهی یک تصمیم، تنها سرنوشت یک انسان را تغییر نمی‌دهد؛ بلکه آینده یک خانواده و حتی نسل‌های پس از او را رقم می‌زند. مهاجرت، یکی از همان تصمیم‌هاست.»
گاهی انسان چمدانش را می‌بندد، نه از سر شوق، بلکه از سر ناچاری؛ نه برای آنکه وطن را دوست ندارد، بلکه برای آنکه امید دارد در آن سوی مرزها، آینده‌ای امن‌تر و زندگی بهتری برای خود و عزیزانش بسازد.
افغانستان در چند دهه گذشته، یکی از بزرگ‌ترین موج‌های مهاجرت را تجربه کرده است. میلیون‌ها هم‌وطن، هر یک با انگیزه‌ها، آرزوها و نگرانی‌های متفاوت، خانه و کاشانه خود را ترک کرده‌اند. برخی به آرزوهایشان رسیده‌اند، برخی با دشواری‌های تازه روبه‌رو شده‌اند و بسیاری نیز طعم هر دو را چشیده‌اند.
اما در میان همه این روایت‌ها، پرسشی همچنان پابرجاست:
آیا پیش از مهاجرت، واقعاً مهاجرت را می‌شناسیم؟
بسیاری از ما، هنگام تصمیم به مهاجرت، بیشتر به مقصد می‌اندیشیم تا به مسیر؛ بیشتر به امیدهای پیش رو فکر می‌کنیم تا مسئولیت‌ها، چالش‌ها و تغییراتی که ممکن است زندگی، خانواده و هویت ما را دگرگون سازد.
این کتاب برای آن نوشته نشده است که کسی را به مهاجرت تشویق کند یا او را از آن بازدارد. هدف این کتاب تنها یک چیز است؛ آگاهی. زیرا باور دارم تصمیمی که بر پایه شناخت و آگاهی گرفته شود، هر نتیجه‌ای که داشته باشد، پخته‌تر و مسئولانه‌تر خواهد بود.
آنچه در این صفحات خواهید خواند، حاصل سال‌ها تجربه، مشاهده، گفت‌وگو و تأمل درباره یکی از مهم‌ترین تصمیم‌های زندگی انسان است؛ تصمیمی که گاهی نه تنها آینده یک فرد، بلکه سرنوشت یک خانواده و حتی نسل‌های بعد از او را نیز دگرگون می‌کند.
اگر این کتاب بتواند حتی یک جوان افغان را پیش از برداشتن این گام بزرگ، به اندیشیدن بیشتر و تصمیم‌گیری آگاهانه‌تر دعوت کند، احساس خواهم کرد که هدف این قلم تا اندازه‌ای محقق شده است.

امضای کتاب
«من نه قاضی مهاجرت هستم و نه مبلغ آن؛ تنها رهگذری هستم که بخشی از این راه را پیموده‌ام و آنچه را دیده، آموخته و تجربه کرده‌ام، صادقانه با هم‌وطنانم در میان می‌گذارم؛ شاید چراغی باشد برای آنان که هنوز در آغاز راه ایستاده‌اند.»
✍️ محمد عثمان پارسا
📖 برگرفته از کتاب در حال نگارش «پیش از آنکه چمدان ببندی»
ادامه دارد...

Address

Khalid Ibne Walid Project 2nd Part 97 Block
Mazar-e Sharif
050

Alerts

Be the first to know and let us send you an email when Mohammad Osman Parsa posts news and promotions. Your email address will not be used for any other purpose, and you can unsubscribe at any time.

Contact The Organization

Send a message to Mohammad Osman Parsa:

Shortcuts

Share

Category