08/08/2026
فصل دوم
تصمیمی که سرنوشت مرا تغییر داد
برگه دوم: آخرین شبِ آرام
بعضی شبها، پایان یک زندگیاند و آغاز زندگی دیگر.
آن شب، من هنوز نمیدانستم که فردا، آخرین روزی است که با آرامش بر بسترم میخوابم. نمیدانستم از فردا، جای تخت گرم را خاک سرد کوهستان خواهد گرفت؛ جای سقف خانه را آسمان بیانتها، و جای امنیت را راههایی که هر پیچ آن میتوانست پایان سفر باشد.
پس از آنکه با پرواز نظامی از مزارشریف به قندهار رسیدیم، بیدرنگ راه نیمروز را در پیش گرفتیم. غروب همان روز، خسته اما امیدوار، به نیمروز رسیدیم.
در آنجا، یکی از دوستانمان که همراه خانوادهاش زندگی میکرد، با رویی گشاده از ما استقبال کرد. خانهاش برای یک شب، پناهگاهی شد برای سه جوانی که هنوز نمیدانستند فردا چه سرنوشتی در انتظارشان است.
آن شب، فضای خانه آرام بود؛ اما در دل من، طوفانی برپا بود.
هرچند تلاش میکردم نگرانیام را پنهان کنم، اما ذهنم آرام نمیگرفت. بارها از خود میپرسیدم: آیا این تصمیم درست است؟ آیا دوباره خانوادهام را خواهم دید؟ آیا اصلاً به مقصد خواهم رسید؟
آن شب، شاید آخرین شبی بود که غذای خانگی خوردم؛ آخرین شبی که بیهیچ هراسی سر بر بالش گذاشتم.
صبح روز بعد، همهچیز تغییر کرد.
دوستمان ما را با مردی آشنا کرد که قرار بود نخستین بخش از سفرمان را به او بسپاریم؛ مردی که شغلش عبور دادن انسانها از مرز بود.
برای نخستین بار، واژهای که تا آن روز فقط شنیده بودم، وارد زندگیام شد:
قاچاقبر.
دست دادیم، چند جمله کوتاه ردوبدل شد و قرار حرکت مشخص گردید.
در ظاهر، همهچیز عادی به نظر میرسید؛ اما من نمیدانستم که با همان دست دادن، وارد دنیایی میشوم که قانونش با دنیای ما فرق داشت؛ دنیایی که در آن، اعتماد کالایی کمیاب بود، جان انسان ارزان میشد و هر قدم، میتوانست آخرین قدم باشد.
آن روز، هنوز امید بر ترس غلبه داشت.
هنوز باور داشتم که چند هفته بعد، به مقصد خواهم رسید و همه سختیها به خاطرهای دور تبدیل خواهند شد.
اما زندگی، برنامه دیگری برای من نوشته بود...
و من، بیآنکه بدانم، در آستانه ورود به نخستین آزمون بزرگ زندگیام ایستاده بودم.
ادامه دارد...
✍️ محمد عثمان پارسا
از کتاب «پیش از آنکه چمدان ببندی»