07/09/2016
به مناسبت پانزدهمین سالروز شهادت قهرمان ملی احمد شاه مسعود و بزرگذاشت از هفته شهید
همراه با قهرمان ملی در اولین سفر به پنجشیر
حوالی عصر از خنجان به طرف پنجشیر به راه افتادیم. به سالنگ نارسیده از موتر پائیین شدیم و نماز شام را در هوای بهاری کوهپایه های هندوکش ادا کردیم. بعداً به شاهراه سالنگ داخل شده و به طرف جنوب به راه خویش ادامه دادیم. 35 سال داشتم و این اولین بار بود که من به پنجشیر سفر میکردم.
به تونل سالنگ نارسیده در یکی از گالری ها موتر توقف نمود. مدتی گذشت، آمر صاحب مسعود پرسید "او بچه ببین که پیشروی ما چی گپ است؟" دو تن از کماندو هایی که در عقب موتر قرار داشتند همراه با جمشید دستیار آمر صاحب پائیین شدند و پیاده جلو رفتند. بعد از ده دقیقه جمشید برگشت و احوال داد که پیش روی ما بعد از بیست موتر یک لاری بزرگ در جر بند مانده است.
ساعت جلو میرفت. هفت بود هشت شد، هشت بود نه شد، نه بود ده بجه شب شد! من با استفاده از فرصت در موارد مختلف با آمر صاحب و داکتر صاحب عبدالله صحبت مینمودم. معلومات دقیق قهرمان ملی در مورد اقتصاد جاپان و خوی و خواص کانگرو (حیوان آسترالیایی) برایم جالب بود.
بوی تیل و دود همه جا را فرا گرفته بود. هنوز هم مشکل لاری لاینحل باقی مانده بود. آمر صاحب پرسید "همگی گشنه شده باشند. جمشید ببین که چیزمیزی بر خوردن داریم یا نی؟" بعد از چند دقیقه تکاپو جمشید جواب داد "بلی صاحب، در همی کنج موتر یک کمی کوک باسی داریم". بعداً آنرا آورده و تسلیم آمر صاحب نمود.
در بین یک دستمال گل سیب یک کبک در بین یک نان همراه با کمی کشمش پنیر پیچانده شده بود و گره خورده بود. معلوم میشد که این بسته کوچک برای یکی دو روز در همان کنار موتر باقی مانده بود، ولی هوای نسبتاً سرد آنرا تازه نگهداشته بود.
آمر صاحب به آرامی گره دستمال را گشود و بالای پا هایش هموار نمود. بعداً نان را به هفت توته مساوی تقسیم نمود. بالای هر توته نان کمی کبک، کمی کشمش و کمی پنیر میگذاشت. من از عقب موتر متوجه شدم که مقدار کبک و کشمش و پنیر بالای هر توته نان مساوی است. اگر مساوی نمیبود از یکی کمی میگرفت و بالای دیگری میگذاشت. توجه داشت که به همه غذای مساوی برسد. بعداً با ذوق خاص هر توته نان را با احتیاط دور غذا پیچانیده و با دستان خودش یک به یک تقدیم هر کدام ما کرد. لذت آن "ساندویچ کبک کشمش پنیردار" هنوز از یادم نرفته است!
بعد از مدتی به کمک گارد های آمر صاحب لاری از جر برآمد و موتر ها همه به راه افتادند. اولین بار بود که من از تونل سالنگ عبور میکردم. ولی در دل تاریکی ها کمتر بیرون معلوم میشد.
بعد از گذشتن از تونل، آمر صاحب به دریورش محمد گل ( مدگل) گفت که در کنار سرک توقف کند. ساعت در حدود 12 بجه شب بود. دو طرف ما برف الی سه متر عمودی قرار داشت. محمد گل موتر را در یکی از سراشیبی ها که برف کمتر داشت، توقف داد.
آمر صاحب هدایت داد که جمشید تیلفون ثریااش را بیرون نموده و به یک شماره خاص زنگ بزند. جمشید چند بار تلاش کرد ولی تیلفون رخ نشد. دوباره به راه افتادیم. پرسیدم "آمر صاحب در این وقت شب با کی میخواستید در تیلفون صحبت نمائید؟." گفت "با کسی در اسلام آباد! مهم است بدانم که پاکستانی ها چه طرح در سر دارند؟". در آن ایام به استثنای ولایات شمال شرق کشور طالبان باقی کشور را تسخیر نموده بودند و نمایشنامه شانرا نظامیان پاکستان آرکستری مینمود.
در نور خیره چراغ های موتر در طرف راستم اینجا و آنجا آب خروشان دریای پنجشیر و در طرف چپم صخره های بزرگ را میدیدم. باقی در تاریکی شب فرو رفته بود.
حوالی ساعت یک شب به منزل آمر صاحب رسیدیم. در نور چراغ دستی اولین چیزیکه توجه ام را جلب نمود یک آبشار مقبول بود که از بین یک دیوار استنادی از سنگ های کلوله به منزل آمر صاحب میریخت. من زیبایی طبیعی آنرا تمجید کردم. آمر صاحب گفت که آن سنگکاری ها را با دستان خودش انجام داده است.
بعد از جابجایی در اطاق مهمانخانه منزل آبایی شان دروازه تک تک زده شد. قهرمان ملی داخل اطاق شد و گفت "برادر مه خو گشنه هستم چند دانه تخم پخته میکنیم. کمی غذا خورده استراحت کن".
در روز های بعدی تیلفون آمر صاحب به آن مراجع بیرونی رخ شد و با استفاده از کلمات کود مانند "آسمان" و "ستاره" و "مهتاب" و غیره معلومات مورد نیاز در اختیارش قرار گرفت. انجنیر صاحب عارف کلمات را پهلوی هم قرار داده و کود را میشکست.
عکسی را که می بینید شام یکی از روز های اقامتم در پنجشیر است که در لب دریا نشسته و صحبت های جالبی با قهرمان ملی داشتیم. دیدگاه هایش هنوز تازگی خود را دارد. روح اش شاد، یادش گرامی و راهش پررهرو باد!