17/10/2022
غرور هندوکش
یک تصویر و هزاران ناگفته به قلم رسای شیوا صاحب
به دختر هندوکش
به خداوندیکه ترا پدیدار کرده سوگند، من همچون تو بودم، غریب و هیزم کَش، هیزم چین و اشکم گرسنه، یادم است و برایم شیرین است که سالیانی دراز شاید از نه سالگی تا صنف یازدهم مکتبم این کارها را انجام دادم: هیزم چینی، سرگین چینی، شلیلاو فروشی، ترکاری فروشی، آب و یخ آب فروشی در میدان بزکشی سنگ مهر، پای برهنه مکتب رفتن، با پیراهن رنگارنگ پینه خورده مکتب رفته ام، یادم است که در مکتب کمتر بیرون می شدم که تا پسران دارا و اشکم سیر به پیراهن و روزگار خرابم خنده نکنند.
مادرم با بزرگی هایش، با دستان مقدس و پاکش، در تنور آتش،در دیگدانچه با انگشتان دوست داشتنی و مهربانش، موزه هایم را (لِیم) پیوند می زد تا تاب راه رفتن هایم را داشته باشد. مردمان محل مان همه شاهد اند که کوه به کوه و دشت های شهر جدید، کوه جلغر و سیاه شخ را با برادرانم انجینر عمران و انجینر یوسف صبح وقت پیش از آذان نماز بامداد گام می زدیم تا سرگین و هیزم فراهم کنیم. آری درد سنگینی سردی زمستان را از زندگی مان دور می کردیم.
بارها یادم هست به تکرار و تکرار به جای نان چاشت، من و برادرانم توت خورده ایم و تلقان. نان گمشده ما و مردمان شهر بود.
شیرین ترین خواب های من این بود که پاده وان ( گله وان محل) سرگین های پاده خواو ( استراحت پیشین گاوان در لب جوی) را برای مان رایگان میداد که جمع آوری کنیم. پاده وان مان داوود نام داشت و انسان نجیب بود. از قضا او هم کَل بود، بارها او را که می دیدم، درس های تاریخ مان در مکتب یادم می آمد من به یاد سردار داوود در تاریخ می افتادم.
خواهرم ! سربلندی بدخشانم، آزاده ام! این عزیز ترین آزمون زندگی است می دانم غرور هندوکش و بدخشانی! می دانی خواهرم! هنگامی که یخ آب فروشی می کردم، با آسمان در کشاکش بودم و جدال، اصلا آسمان وقتی هوای آفتابی و گرم را آبرآلود می کرد، دلتنگی هایم و برف های را که از دورترین کوه بدخشان به نام خَم اول آورده بودم را یاد می کردم. بارها یخ آب مرا پس از بارانی شدن هوا در میدان بزکشی هیچکسی نمی خرید! من سطل سطل برف آب شده را در روی خاک می ریختم، اصلا خودم را می ریختم. با صاحب آسمان بزرگ و پناهور در جدال می شدم و مشاجره فقیرانه ام درازدامن میشد
در واقع آب هایم را نه، غرورم را روی خاک می ریختم و تمامیت امیدم را. بعدها دانستم که غریبی کوتاهی انسان در جامعه است. سوهان زندگی است نداشتن و فقر. بعدها دانستم که باید از زندگی انتقام گرفت و بهترین انتقام این است که در برابر فرودستی ها، تنگدستی هایش،شکیبا باشی و با عزم متین برای دانایی و سواد کوشا باشی.
مادرم که همایون ترین بانوی سرنوشت ماست با پول شیرگاو سیاه و سپیدمان، هزینه کورس ما را از اول تا آخر فراهم کرد.. آری شیرفروش ما مهندس عمران بود، اما گاو چرانهمه مان. ما گاومان را در لب دریای کوکچه با شوق تمام آببازی،می دادیم و هر سه برادر آن را حمام می دادیم زیرا منبع تغذی و هزینه کورس زبان انگلیسی مان بود. با آن هم، هیچگاهی برابر نشد که هزینه کورس را برای استاد در اول ماه بپردازیم... چند ماه را یک جا پرداخت می کردیم و همان استاد ایثار بزرگ بود و شرم همیشگی من و برادرم نزد او.
خواهرم می دانم که شاید در این روزگار هم کتابچه و مواد درسی خوب نداشته باشی! باید بدانی که این هم می گذرد. ما در کاغذ خریطه های سمنت درس ها و کورس خود را یادداشت می کردیم.
کتاب کورس انگلیسی نداشتیم و پس از مدت طولانی پسر خاله ام از پاکستان که دانشجو بود آمد برای مان تحفه آورد. برادرم دوکتور غفران برای اینکه برای مان نان پیدا کند، خرمن کوبیدن گندم همسایه مان را عهده دار شده بود... من حالا می دانم که او چقدر بی خوابی کشید و غم نان او را اذیت کرد. آری خرمن نزدیک خانه مان بود و صدای او در شب به خانه مان می رسید... او آنجا خواب نداشت... مادرم و ما در خانه... اما گذشت...
برای تو هم می گذرد... کاش خاک بدخشان شوم هر لحظه پای برهنه گانش را بوسه زنم... برای پدرم نیز گذشت.. او بارتبه سرهنگی ( دگروال) در سرک جغل ریزی کرد، سنگ فرش میدان هوایی را کار کرد، زندان و درمانگاه شهرستان ارگو را اعمار کرد او سنگ های بزرگ را برداشت... دستان مقدس او ابله زد، استخوان هایش را خورد وخمیر شد تا غم نان از سر مان دور شود. او هیچگاه در برابرمان بی لبخند نبود.. من هنوز دردهای مبارک و زخم های مقدس دستان او را به یاد دارم.
برای نان و آبرو همه در لب سرک شهرنو خشت ریزی می کردیم، جدا از هزاران خشت به خانه داکتر صاحب عبدالملک از درایم در شهر نو و مزدور کاری هایم در مکتب بتاش، خانه کاکا ظفرخان هنوز دلم برای خشت هایم که توسط،شهردار ستمکار و بدمست در آب انداخته شده بود می سوزد. او خشت هایم نه، دانه دانه مرا در آب انداخت. اصلا آب نبود در آتش فقر مرا پرتاب کرد .. او پیراهن جدید، کفش های،جدید، لبخند و نان مرا که به پول خشت هایم وابسته بود و امید بسته بودم در آب انداخت و من بدخشان را، راه را، کوچه را تا خانه گریستم و نزد مادر شرمسار آمدم.
خواهرم! حالا می دانم که متهم کی هاست و کی ها برسرنوشت مان بازی جلادانه کردند. چگونه خدا و مردم را فریب دادند و خود بدمست شدند.
یادم است در نماز جمعه در میدان تعلیم ( غند بیست وچهار رژیم سابق، قاری علیم خطیب نماز از بلندگوها فریاد می زد که "آهای قومندان جگر گاو و گوسفند را به سگان تان، تازه تازه می دهید؛اما فرزندان یتیم در هوس گوشت جان می دهند"
آری خواهرم بر ما گذشت... اصلا خداوند همه جا بود و هست. او ترا با شیرین ترین امیدهایت همچنان پاسدار است و هر کسی در کوره آزمون او با همه فراز و فرود گذشتنی است. حالا ترا در هنگام نان فروشی با درسنامه ات هم پاسداری می کند و من با دیدن تصویرت مرگ شرف و عدالت رادیدم! انسان گرسنه شریعتی، انسانی بسیار انسانی نیچه، انسان بیخود، انسان موجود نا شناخته الکسیس،کارل و ابوذر دیدم و یادم آمد. در واقع گرسنگی های گاندی، سی سال درد زندان نلسون ماندیلا، دردهای نرودا، بینوایان ویکتورهوگو، دختر زرین چشم بالزاک، کودکان فقیر افریفا، کودکان سو تغذی کشورمان، یتیمان بازمانده از جنگ، دستفروشان شهرهای مینهم... را مرور کردم... دریافتم که ما در مراتب خود نیستیم و فرسنگ ها از انسان بودن و عدالت دوریم!،
خواهرم عروسک بازی هایت را، شادی ها و همبازی هایت را فراموش کن! زندگی همین است و هیچ درنگ نکن! من دیدم: پول دارترین ها و صفاک ترین و پول شویی ترین ها همه رفتند و زیرخاک دفن شدند ولی مردم هنوز نام از کسانی می برند که نیکی کردند و خدمت گزار بودند.
اری هم نان بفروش و هم درس بخوان!! مسوولیت همین است و باید پلشتی ها را دفن کنیم. دست سیاه فقر نباید گیسوی مبارکت را خاک آلود کند.
همینگونه ادامه بده، روزگار روزی تسلیم درخشانی و خستگی ناپذیری هایت خواهد شد. آزادی میراث صبورترین و دشوارپذیرین انسان هاست. آری خواهر این چنین است راه و طلب کردن آزادی!
بی کفشی ها، بی نانی ها، فقر و تهی،دستی، ماندگار نیست و دانایی و معنویت همه را لِه خواهد کرد.... تا آفتاب لب درگه ات برسد ادامه بده!،
تا ابلیس،فقر نمیرد به کوشایی ات ادامه بده، راه شو و تلاش! اخر من فدای غرورت، همتت، سربلندی ات و وجدانت که اینگونه با نبرد برخاسته یی!
باور دارم که روشنایی به سراغت خواهد امد و تو با این کارت میراث دار اصلی مبارزه شده یی و الهام بخش.. از هر کوره راه های تلخ بیشتر بیآموز و با صلابتر شو!
خواهرم ! ما متهم ایم که اقتصادی، خردی، علمی و انسانی و خدایی نیاندیشیده ایم تا سرنوشت تغییر کند. به وجدان! به شرف و سربلندی هایت! به گیسوان پاک و باعزتت سوگند که در نزد خداوند مسوولیم!
این خطای سترگ دانایان و سیاستمداران یک سرزمینی است که اینگونه باغ امید تو و هم نسلانت پرپر و خاکستر می شود و وقارتان در فراچنگ هیولای فقر است.
ورنه زندگی کویر نیست و زخم الود و تلخ.. سهم تو و هم نسلانت باید آفتاب باشد و آیینه و بهار.
ولی،می دانم که تو و هزاران همچون تو!! فرازها را برگزیده اید و هرگز تسلیم پلشتی های زمان نخواهید شد.
من وقتی می بینم ققنوس ها بال زنان از خاکستر بر می خیزند و پرواز می کنند به عقاب شدن و پیروزی بانوان و کودکانی همچون تو باورمندم !
همینکه اینگونه یی فرازهای خرد و بینش بشریت از آنی توست و فرودهای همیشه متهم تاریخ از ما.
روح ات و گام هایت را هیچگاه لرزان مبین و همچون هندوکش به پیش رو و به یقین صبح پشت پنجره شماست